یه خاطره

خرید بک لینک
روز شنبه که امتحان فیزیک داشتیم منم مثل فاطمه خراب کرده بودم امتحانم رو! اون روز آقا علی مارو غافل گیر کرد البته فاطمه رو ببشتر آخه خیلی وقت بود نیومده بود من خوشحال شدم آقا علی رو دیدم که با فاطمه میخندن آخه فاطمه خیلی دل گرفته بود از امتحان خرابی که داده بود اون روز خونه که رسیدم دلم گرفته بود آخه خیلی وقت بود سعید رو ندیده بودم دلم براش تنگ شده بود مخصوصا صبح آقا علی و فاطمه رو که دیدم بیشتر دلم تنگ شد خلاصه نزدیکیای اذان بود منتظر فاطمه بودم که بیاد بریم مسجد ناگهان ساعت هفت زنگ آیفون به صدا در اومد فکر کردم فاطمه س، برا همین خودم رفتم دم در درو باز کنم در رو.که باز کردم شوکه شدم سعیدو دیدم با قیافه مردونه ش رنگ گندمی ش چشمای قهوه ایش خسته به نظر میرسید و قد بلند و هیکل مردونه ش وای ریشاششش چقد بلند شده بود شده بود عین حاج آقا ها هخخخخ آخه سعید همیشه ته ریش میذاشت، تا دیدمش به مدت ده دقیقه فقط نگاش میکردم،یه لبخند مردونه ای بهم زد دلم شاد شد نگاهی بهم کرد و گفت سلام فاطمه خانومممم تا صبح می خوای منو اینجا نگه داری؟ خستم هخخخخ برو واسه آقات یه چایی دم کن ببینم!

من که کاملا شوکه شده بودم واییییییی که چقد خوش حال شدم وقتی دوباره دیدمش انگاری قبلش هیچ غمی نداشتم مثل بچع های شیطون سرحال شدم اصلا تو دلم غوغایی بووووود

خلاصه با هم حرف میزدیم و اینا خیلی نامرده اذیتم میکنه بهم گفته بود دریا خرابه شاید سه روز دیگه اومدم ای کلک نگو که می خواست غافل گیرم کنه خلاصه بعد از حرفامونو خندیدنامون سعید رفت یه دوش بگیره آخ که چقد خسته بود، اصلا وقتی دیدمش همه غمام از بین رفت خیلی خوبه که هست، نمیدونم چطور تو مدت زمانی که سر کاره من تحمل میکنم! ولی مرد باس کار کنه خرج عیالش رو بده!!!!

خلاصه نزدیک اذان صدا زنگ آیفون به صدا دراومد،علی و فاطمه بودن! اومده بودن بریم مسجد وایییییی که چقد خوشحال بودم فاطمه و علی با ماشین بودن من و سعید هم چون ماشین دست داداش سعید بود و موتور هم داداش من برده بود من و سعید هم رفتیم با ماشین اونا سعید و علی باهم رو بوسی کردن خیلی همو تحویل گرفتن خوشحال بودم آقا علی استارت ماشین رو که می خواست بزنه ناگهان مهدیه و رضا با موتور اومدن گفتن ای نا مردا بدون ما!!!!؟هخخخخخخ آقا رضا هم با علی و سعید سلام علیک کردن من و فاطمه گرم حرف زذن بودیم که یهو رسیدیم مسجد ابوالفضل اون سه تا که حالا رفیق جینگ هم شده بودن چقد سریع رفیق شدن! رفتن قسمت مردونه و نماز جماعت شروع شد من و فاطمه و مهدیه سریع دویدیم که برسیم به نماز آخه من یادم رفته بود وضو بگیرم ما سه تا وسط حیاط مسجد در حال دویدن بودیم هخخخخخ بعضیا هم داشتن میدویدن که به نماز جماعت برسن خلاصه اون شب بعد از نماز شیش تایی با هم رفتیم پل آبنما سه تا موتور که رو هر کدوم یک زوج بودن منو سعید،فاطمه و علی،مهدیه و رضا

خیلی شب خوبی بود هرگز از یادم نمیره

خدایا کمک کن زندگیمون فقط برای شادی و رضای تو باشه و نور معرفتت تمام زندگی ما رو در بر بگیره

خدایا شکرت بابت همه چی!

~همسر حسینی من~...

ما را در سایت ~همسر حسینی من~ دنبال می‌کنید

برچسب: یه خاطره از فردا,یه خاطره سعید شهروز,یه خاطره,یه خاطره خوب,یه خاطره از سعید شهروز,یه خاطره برای دوست,یه خاطره خنده دار,یه خاطره از فردا download,يه خاطره از فردا,یه خاطره از فردا دانلود, نویسنده: بازدید: 347 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 18:58

صفحه بندی