
روز شنبه که امتحان فیزیک داشتیم منم مثل فاطمه خراب کرده بودم امتحانم رو! xa0اون روز آقا علی مارو غافل گیر کرد البته فاطمه رو ببشتر آخه خیلی وقت بود نیومده بود من خوشحال شدم آقا علی رو دیدم که با فاطمه میخندن آخه فاطمه خیلی دل گرفته بود از امتحان خرابی که داده بود اون روز خونه که رسیدم دلم گرفته بود آخه خیلی وقت بود سعید رو ندیده بودم دلم براش تنگ شده بود مخصوصا صبح آقا علی و فاطمه رو که دیدم بیشتر دلم تنگ شد خلاصه نزدیکیای اذان بود منتظر فاطمه بودم که بیاد بریم مسجد ناگهان ساعت هفت زنگ آیفون به ...
ادامه مطلب